تبليغاتX
SHE*LOVES*ME*NOT

SHE*LOVES*ME*NOT

پایان عشق

 

ماه

 رنگ تفسير مس بود

مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد .

سرو

شيهه بارز خاك بود .

كاج نزديك

مثل انبوه فهم

صفحه ساده فصل را سايه مي زد.

كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد .

از زمين هاي تاريك

بوي تشكيل ادراك مي آمد .

دوست

توري هوش را روي اشيا

لمس مي كرد .

جمله جاري جوي را مي شنيد،

با خود انگار مي گفت :

هيچ حرفي به اين روشني نيست .

من كنار زهاب

فكر مي كردم :

امشب

راه معراج اشيا چه صاف است !

 

بزرگي بود

و از اهالي امروز بود

و با تمام افقهاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.

***

صداش

به شكل حزن پريشان واقعيت بود

و پلك هاش

مسير نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دست هاش

هواي صاف سخاوت را

ورق زد

و مهرباني را

به سمت ما كوچاند

***

به شكل خلوت خود بود

و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را

براي آينه تفسير كرد.

و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود

و او به سبك درخت

ميان عافيت نور منتشر ميشد.

هميشه رشته صحبت را

به چفت آب گره مي زد.

براي ما، يك شب

سجود سبز محبت را

چنان صريح ادا كرد

كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم

و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم.

***

و بارها ديديم

كه با چقدر سبد

براي چيدن يك خوشه بشارت رفت.

***

ولي نشد

كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصله نورها دراز كشيد

و هيچ فكر نكرد

كه ما ميان پريشاني تلفظ درها

براي خوردن يك سيب

چقدر تنها مانديم.

 

 

 

با سبد رفتم به ميدان، صبحگاهي بود.

ميوه ها آواز مي خواندند.

ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند.

در طبق ها، زندگي روي كمال پوست ها خواب سطوح جاودان مي ديد.

اضطراب باغ ها در سايه هر ميوه روشن بود.

گاه مجهولي ميان تابش به ها شنا مي كرد.

هر اناي رنگ خود را تا زمين پارسايان گسترش مي داد.

بينش هم شهريان، افسوس،

بر محيط رونق نارنج ها خط مماسي بود.

***

من به خانه بازگشتم، مادرم پرسيد:

ميوه از ميدان خريدي هيچ؟

- ميوه هاي بي نهايت را كجا مي شد ميان اين سبد جا داد؟

- گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب.

- امتحان كردم اناري را

انبساطش از كنار اين سبد سر رفت.

- به چه شد، آخر خوراك ظهر...

- ...

***

ظهر از آيينه ها تصوير به تا دور دست زندگي مي رفت.

 

 

ماه بالاي سر آبادي است،

اهل آبادي در خواب .

روي اين مهتابي، خشت غربت را مي بويم.

باغ همسايه چراغش روشن .

من چراغم خاموش.

ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب كوزه آب.

***

غوك ها مي خوانند .

مرغ حق هم گاهي .

كوه نزديك من است : پشت افراها، سنجدها .

و بيابان پيداست .

سنگ ها پيدا نيست ، گلچه ها پيدا نيست .

سايه هايي از دور، مثل تنهايي آب، مثل آواز خدا پيداست .

***

نيمه شب بايد باشد .

دب اكبر آن است : دو وجب بالا تر از بام .

آسمان آبي نيست ، روز آبي بود .

ياد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم .

ياد من باشد فردان لب سلخ. طرحي ازبزها بردارم

طرحي از جاروها ، سايه هاشان درآب ،

ياد من باشد، هرچه پروانه كه مي افتد در آب،

زود از آب درآرم .

ياد من باشد كاري نكنم . كه به قانون زمين برخورد .

ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم

ياد من باشد تنها هستم .

***

ماه بالاي سَر تنهايي است

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 20:42 توسط mohammad |